خیلی خسته ام و تازه از راه رسیدم.
برای افطار میهمان بودیم و باید ظهر از قم حرکت می کردیم ولی ماشینمون انقدر بازی درآورد که یک مسیر دو ساعته رو شش ساعته طی کردیم و نتیجتاً سر سفره افطاری رسیدیم و کمی هم بعدش حرکت کردیم.
در مسیر بودیم که موفق به تماس با شیخ شدم و پدر با ایشون برای دقایقی صحبت کردند. جالب بود که شیخ، استوار و مقاوم بود همونطوری که پیش بینی می شد.
پیامی از سوی پدر پیرامون اتفاقات امروز در تهران و شیراز صادر شده که احتمالاً فردا منتشر خواهد شد.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
برخلاف برنامه ای که از قبل داشتیم، امشب سری به دفتر زدیم و اتفاقاً رفت و آمد هم کم و بیش بود و طلاب و افراد مختلف، می آمدند و می رفتند.
نزدیک محل فعلی دفتر به این علت که یک محیط نسبتاً بازی نزدیکش هست و می شه ماشین ها رو اونجا پارک کرد و از طرفی کمی هم به حرم نزدیکه، در این شبها جای خوبی است برای افرادی که از راههای دور و نزدیک می آن و می خوان شب احیاء رو حرم باشن و ماشینشون رو اینجا پارک کنن. منتهی این موضوع گاهی مشکلاتی رو هم ایجاد می کنه که مثلاً یکیش همین امشب رخ داد و ما مجبور شدیم برای انتقال پدر به منزل، از ماشین دیگه ای استفاده کنیم چراکه یک بنده خدائی، ماشینش رو دقیقاً جلوی وسیله ما پارک کرده بود و نتیجتاً نتونستیم از پارک در بیایم.
امشب اخبار خوبی هم از تهران به گوش نمی رسید و من تمام تلاشم رو می کردم تا این اخبار به پدر نرسه. خبر می رسید که افراد مهاجم به منزل شیخ، اونجا رو ترک نکردند و مشکلاتی رو ایجاد کردند. این موضوعات با خبری همراه شد که امشب این هجمه ها شکل دیگری پیدا کرده و نتیجتاً درگیری هائی هم بین مهاجمین و محافظین شیخ، بوجود آمده. تلفنی موضوع رو جویا شدم و حال آقای کروبی رو پرسیدم و وقتی متوجه خوبی حال ایشون شدم، کمی از ناراحتی ام کاسته شد.
یادم هست در سفر مکه، همسفر پیرمردی داشتیم که همیشه قبل از ورود به مسجدالحرام به من می گفت: بیا شما برای من دعا کن و من برای شما که در این صورت یقیناً دعاهامون برآورده می شه و اون توصیه پیرمرد، همیشه در ذهن من باقی است. به همین خاطر فکر می کنم باید همه ما برای همدیگه دعا کنیم؛ حتی برای مهاجمین به منزل شیخ که طبعاً این حمله ها رو از زنده نگهداشتن این شبهای عزیز هم، با ارزش تر فرض می کنن.
دارم می رم پائین که شب احیاء رو با پدر باشم.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
تا حالا دو-سه تا موضوع توی دفتر اتفاق افتاده که من رو تا مدت ها اذیت کرده و نتونستم از فکر اونها بیرون بیام. یادمه یکی از اونها بد شدن حال یکی از شاگردان پدر در دفتر نیروگاه بود که بعد از انتقالش به بیمارستان همونجا فوت شد و من مدتها از این موضوع متاثر بودم؛ یا مورد دیگرش منبری دفتر ما مرحوم آقای اشرفی بود که یه روز عصر کلی خوش و بش کردیم و حتی برای فردا صبحش با هم قراری گذاشتیم و ایشون خیلی سرحال از دفتر ما رفت و فردا صبح خبر فوتش رو آوردن. البته این دو مورد مربوط به بیش از پنج سال قبل و مربوط به دفاتر قبلی پدره ولی امشب هم اتفاقی افتاد که خیلی شوکه کننده بود اگرچه آخرش به خیر گذشت.
در طول ماه مبارک افراد مختلفی به دفتر مراجعه می کنند که اگر دچار مشکلات مالی باشند و مبلغی در دفتر موجود باشه، به اون بندگان خدا داده می شه؛ امشب هم طبق روال افراد مختلفی می آمدند و می رفتند تا اینکه اواخر جلسه استفتاء، طلبه ای وارد شد و البته از چهره اش اینجور به نظر می رسید که یا کسالتی داره و یا اینکه در نهایت خیلی وقت نیست که یک کسالت سخت رو پشت سر گذاشته چراکه به شدت لاغر و نحیف شده بود. چند دقیقه ای نشست و موقع خداحافظی و رفتن از دفتر، ناگهان به شدت زمین خورد و شروع کرد به لرزیدن. آقا مهدی که می دونه در این شرایط چه کار باید کرد، بلافاصله خودش رو به او رسوند و دستش رو زیر سرش گذاشت و چونه اش رو نگهداشت تا احیاناً زبونش رو گاز نگیره. این شرایط چند دقیقه ای طول کشید تا آروم آروم حال شیخ بهتر شد و به کمک آقای صائنی به اطاق میهمانها برگشت. در این بین آقا مهدی خودش رو به او رسوند و گفت چی شد؟ و اون بنده خدا ناگهان شروع کرد به گریه و …
حالش که کمی بهتر شد، حاج آقای مجیدی که در دفتر بود گفت که من تا خونه اش می رسونمش و ما هم از این موضوع استقبال کردیم. داستان رو که از اخوی جویا شدم، آقا مهدی گفت: این بنده خدا می گفت از صبح با زبون روزه داشته اینور و اونور می رفته تا بتونه یک پول دکتری رو جور کنه و خلاصه نتونسته بود.
امشب از اون شبهائی است که حسابی ناراحتم.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
باید در مراسم ختم مرحوم آیت الله احمدی فقیه شرکت می کردم و این موضوع با روضه سالانه در منزل مرحوم آیت الله خاتم همزمان بود و به این علت، نیت کردم تا هم کمی در این مراسم رو حضور داشته باشم و هم کمی در اون، ولی منبر کوتاه حضرت آقای صادقی، باعث شد تا در کل مجلس اول باشم و به ختم هم برسم.
مراسم ختم در مسجد مرحوم آیت الله بهجت برگزار بود و من هم همراه با پدر خانمم در این مراسم شرکت کردیم.
ظاهراً قرار بوده پیکر این فقیه مرحوم طبق رایزنی هائی انجام شده، در کنار مرحوم آیت الله خاتم مدفون بشه و حتی برای ایشون در اون قسمت جائی هم آماده شده بوده ولی پیکر اون مرحوم، به دلایلی در لحظات آخر به حجره مرحوم آیت الله شهید مفتح منتقل و در اونجا به خاک سپرده شده.
امروز یک اتفاق خاص هم در قم رقم خورد که به نظر می رسه منشا اتفاقات بزرگی در آینده نزدیک خواهد بود. قضیه هم از این قرار بود که مدتی قبل، شورای مدیریت حوزه طرحی رو به عنوان استاد محوری پیشنهاد، و برخی از اساتید رو هم با این طرح همراه کرده بود. این موضوع به شکل سطحی در حال انجام بود که در این بین پنج تن از مراجع قم، در پاسخ به سئوالی پیرامون این طرح، به صورت صریح با اون مخالفت کردند و این طرح رو در تضاد با استقلال حوزه ها دونستند.
این پاسخ ها این موضوع رو به جامعه القا می کرد که طبعاً شورای مدیریت، به دلیل مخالفت مراجع، یا طرح رو کأن لم یکن اعلام کنه و یا لااقل اون رو اصلاح، که در کمال تعجب اینگونه که نشد هیچ، به عکس طوری رفتار شد که انگار بزرگان حوزه با این مسئله موافقند.
شنیده های زیادی حاکی از اینه که امروز تعدادی از مدارس علمیه اصلی و شاخص در قم که تحت اشراف مراجع تقلید اداره می شن، اعلام کردند که در سال تحصیلی جدید حوزه، به اساتید موافق این طرح اجازه تدریس نخواهند داد تا این موضوع خیلی جدی بشه که مراجع سنتی قم، بطور کاملاً جدی در برابر این طرح مقاومت خواهند کرد و این شکل برخورد با اساتید موافق این طرح هم، موید این موضوعه.
البته باید دید نتیجه این تقابل چه خواهد شد و کدوم طرف کوتاه خواهند اومد.
امشب شب بیست و یک ماه مبارکه و شب دعا؛ التماس دعا.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
بالاخره امشب تونستیم شام رو بیرون بخوریم و البته این بیرون شام خوردن هم، یه داستانی شد که فقط یه تیکه اش عبارت از اینه که تقریباً آخرهای شام رو توی تاریکی مطلق خوردیم. استدلال صاحب رستوران هم جالب بود که از طرف اداره اماکن عذرخواهی می کرد و تلاش می کرد این تاریکی رو به نوعی توجیه کنه.
پیش از ظهر هم همراه با پدر، سری به دفتر مرحوم آیت الله احمدی فقیه زدیم و برای دقایقی آقازاده ایشون رو دیدیم و تسلیتی گفتیم. البته آقازاده ایشون بعد از ازدواج من، نسبت دوری هم با ما پیدا کردند. در واقع ایشون داماد مرحوم آیت الله سید عباس خاتم یزدی هستند که اون مرحوم، شوهر خاله آمنه خانوم بودن.
امروز برای بعد از افطار قراری رو تعدادی از دانشجویان دانشگاه تهران هماهنگ کرده بودند تا به دیدن پدر بیان که با بیست دقیقه ای تاخیر اومدن. این تاخیرشون باعث شد تا پدر رو جمعاً نیم ساعت ببینن و علتش هم این بود که پدر می خواستن به روضه مجمع محققین هم برسن و دقایقی در اون مراسم شرکت کنن.
صبح درس هم برقرار بود و طبق روال انجام شد. استثنائاً درس پس فردا تعطیله ولی بعدش دوباره ادامه خواهد داشت.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
بنا داشتم دیشب راجع به فوت عالمی بنویسم که او رو از سالها قبل و از روزهای تدریس پدر در حجره های حرم مطهر حضرت معصومه(س)، به ذهن داشتم که متاسفانه با بی انصافی و حملات پی در پی به وب سایت مواجه شدم و دیشب برای اولین بار بعد از ماههای متوالی، وب سایت رو به روز نکردم.
دیروز در ضیافت افطاری که در منزل خاله همسرم برگزار بود، در جریان تصادف آیت الله احمدی فقیه(ره) قرار گرفتم. خدا ایشون رو رحمت کند و با اولیائش محشور.
راجع به وب سایت و اتفاقاتی که ظاهراً برای این محیط داره می افته بعداً خواهم نوشت.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
فکر می کردیم شبهای ماه رمضون، می شه رفت و حتی سحری رو هم بیرون خورد و با این نیت از خونه زدیم بیرون و وقتی حدود ساعت یک، وارد اولین رستوران شدیم و با این جمله که “از پذیرائی داخل مغازه معذوریم” مواجه شدیم، این موضوع ناراحت کننده توجه ما رو به خودش جلب کرد که ظاهراً در این شبها هم که عموماً مردم بیشتر کارهاشون رو بعد از افطار انجام می دن، باز هم موانعی برای باز بودن رستوران ها وجود داره. فکر می کردیم که این مشکل در مغازه های اطراف حرم بخاطر رفت و آمد زوار، وجود نداشته باشه ولی ظاهراً این یک تصمیم کلی برای همه مغازه هاست که باید شبها رو تعطیل کنند. البته ناگفته نمونه که خیابون ها واقعاً شلوغند و مردم این انتظار رو دارند که بتونن جائی برن و غذائی بخورن که از یک ساعاتی به بعد، این انتظارشون عملی نمی شه.
خلاصه دقایقی قبل گرسنه برگشتیم خونه و آمنه خانم الآن مشغول پختن سحری است که روزه بی سحری نگیریم.
امروز جلسه درس با کمی تاخیر شروع شد و علت تاخیر افتادنش هم من بودم و موقع برگشت هم تقریباً یک ساعتی دیرتر از ساعت معمول برگشتیم خونه و البته دیگه علتش من نبودم. دو نفر بنده خدا که از جنوب کشور اومده بودن، سئوالی داشتن و البته پیش از نماز ظهر این سئوال رو طرح کردن و پدر هم دقایقی به اونها پاسخ گفتن و بقیه پاسخ رو به بعد از نماز موکول کردند و البته این پاسخگوئی، خیلی بیش از حد انتظار طول کشید. در این بین من یکی–دو باری به آشیخ محمدحسن اشاره کردم که پدر باید به استراحتشون برسن و بیش از حد صحبت کردن و انرژی گذاشتن، براشون مناسب نیست و البته این اشاره من در صورتی بود که هم من و هم آشیخ محمد حسن می دونستیم که پدر تا پاسخ سئوال رو ندن، از دفتر بیرون نمی رن. خلاصه این بحث علمی ساعاتی طول کشید و پدر با زبون روزه به این پاسخ دادن ادامه دادن تا اینکه حدود ساعت سه آماده عزیمت به خونه شدیم. در این بین ظاهراً یکی از بندگان خدائی که دفتر بود، تذکری به اون دو نفر میهمان داده بود که نباید تا این موقع حاج آقا – پدرم – رو معطل می کردند و نتیجه این تذکر این شد که پدر دم درب منزل به من گفتن که فردا حتماً این موضوع رو به اون فرد بگم که دیگه به میهمانهای پدر، چنین مطالبی رو نگن و طبعاً من هم چشم گفتم.
راستی امروز وب سایت برای ساعاتی از دسترس خارج شد و دوستان من معتقدند که الطاف خفیه برخی از حضرات، شامل حال این محیط شده. تا ببینیم باز فردا این اتفاق می افته یا نه.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
کمی دمق بودن این روزها، فکر نمی کنم علتی به جز به هم خوردن ساعتهای استراحت داشته باشه و این شب بیدار موندن و کم خوابیدن، می تونه علت اصلیش باشه.
از دیروز هم که داستان افطاری رفتن ما لو رفته، خیلی از رفقا گلایه می کنن که چرا اونها رو خبر نکردیم و به همین علت، پیشنهاد شده که این قرار رو یک بار دیگه تا پایان ماه مبارک تجدید کنیم.
از مدتی قبل برادر بزرگترم آقا مهدی، بواسطه درد چشمی که داشت و به دکتر مراجعه کرده بود، این موضوع رو فهمیده بود که ظاهراً یک ترکش خیلی ریز در سرش هست و اون باعث این مشکل شده و به همین علت در ماه مبارک، یکی – دو روزی رو به بیمارستان بقیة الله(عج) مراجعه کرده بود تا تکلیف این مساله روشن بشه، به همین علت از یکی از نیروهای دفتر خواسته بود تا جاش رو در این دو روز پر کنه و از قضا ایشون هم این دو روز رو بدون اجازه آقا مهدی و بدون هماهنگی با بقیه، رفته بود و به کار دیگری رسیده بود و دفتر نیومده بود و این موضوع کمی باعث ناراحتی ما شده بود. پدر از این موضوع مطلع شدند و خلاصه کلی ناراحت که: چرا جلوی بقیه به اون بنده خدا گفتید کار اشتباهی کرده و باید در خلوت و خیلی با آرامش این موضوع رو تذکر می دادید؛ نتیجتاً ما رو مجبور کردند تا از اون بنده خدا عذرخواهی کنیم.
روضه هم امشب برگزار شد و آقای عالمی منبر رفتن و اتفاقاً منبر خوبی هم شد.
ظاهراً برای یکی از شبهای ماه مبارک هم یک مومنی بانی شده تا در دفتر افطاری داده بشه و امشب بحث اون هم بود.
از فردا باز هم درس ها برقراره.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|

با دوستان فیس بوک در درکه
دیر نوشتن امشبم علتی نداره به جز اینکه همین الآن از تهران رسیدم و علت تهران رفتنم هم دیدار با تعدادی از دوستانی بود که در فیس بوک با اونها آشنا شده بودم.
از ابتدای ماه مبارک رمضان، به پیشنهاد یکی از رفقا قراری برای افطاری چیده شد تا تعدادی از دوستان رو ببینیم و با هم آشنا شیم. البته در این جمع افرادی بودند که از قبل همدیگرو می شناختن مثل بنده و آقا فرید صلواتی و یا دوستان دیگری که رفاقتی داشتن، ولی بیشتر ماها برای اولین بار بود که همدیگرو می دیدیم.
به همین نیت، ساعت ۴ بعد از ظهر با علی اشرف آقا و آسید مرتضی، قرار گذاشتیم و به سمت تهران حرکت کردیم. چون خواهرم و همسرم هم ما رو همراهی می کردن، رانندگی رو به آسید مرتضی سپردیم و علی اشرف خان فتحی رو هم به سمت کمک راننده منصوب، تا به کمک هم این جمع پنج نفره رو صحیح و سالم به مراسم افطاری برسونن. قرار در درکه گذاشته شده بود و ما پنج دقیقه پیش از زمان تعیین شده، به میدون درکه رسیدیم و آروم آروم بچه ها هم اومدن و جمع پنج نفره ما رو بیش از سه برابر کردن. مقداری کوهنوردی کردیم و رسیدیم به یک رستوران و دقایقی رو انتظار کشیدیم تا اذان شد و افطاری دورهمی رو خوردیم. با آقا مهدی میردامادی هم قرار گذاشته بویدم که به ما بپیوندن و ایشون هم با کمی تاخیر، وارد رستوران شدن و ایشون رو هم دیدیم.
بعد از بازگشت دوست دیگری که امشب توفیق آشنائی با ایشون رو پیدا کردیم، لطفی کردن و ما رو به منزلشون دعوت کردن تا پیش از بازگشت به قم، نمازمون رو اونجا بخونیم و ما هم این کار رو کردیم و نماز رو به امامت آشیخ علی اشرف اقامه کردیم.

سفره افطاری - ظاهر و باطن همین
انصافاً شب خوبی بود مخصوصاً اینکه آشنائی با این دوستان خوب، واقعاً لذت بخش بود.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
دقیقاً امشب، شب نیمه ماه مبارک رمضانه و در حقیقت، شب میلاد امام حسن مجتبی(ع)؛ گاهی با خودم فکر می کنم که امام حسن(ع)، خیلی مظلومه و هم میلاد اون حضرت در ماه مبارک رمضانه و شهادتش هم همزمان با ارتحال پیامبر(ص) و این دو مطلب باعث می شه که نه جشن ولادتش رو بشه خیلی خوب و باشکوه برگزار کرد و نه عزاداری شهادتش رو.
امروز صبح در دفتر بحث تفسیری مفصلی بود و بعد از نماز مغرب هم که طبق روال جلسه استفتاء برگزار شد. البته بنا بود که امشب پیرامون این موضوع بحث بشه که دلایل محرمیت مادر زن به داماد چیه ولی بحث در حدود و تعزیرات موند و به اونجا نکشید؛ قابل توجهه که بسیاری از علما، هنوز راجع به این موضوع بحث دارن که آیا بین این دو نفر، محرمیت وجود داره یا نه.
از یک ماه قبل در دو شماره، دو مطلب در قالب یک مصاحبه و یک نوشته در روزنامه کیهان به چاپ رسیده که در هر دو این مطالب، جمله و عبارتی به پدر منتسب شده که ظاهراً از برداشت های کارشناسانه! افراد مصاحبه شونده و نویسنده براومده. همونطوری که در این پست هم اشاره کردم، به احتمال قوی این نوع برداشت از کلام آقای بیات، نتیجه عدم ورود و اشراف در مباحث اندیشه ایست اگرچه در نگاه دیگری می شه بدین شکل طرح شدن این موضوع و تبلیغات بر روی اون رو طور دیگری هم برداشت کرد.
نکته جالب اینجاست که وقتی به وبلاگ نگارنده محترم سری زدم، دیدم مطلبی اضافه بر اون چیزی که کیهان امروز چاپ کرده در این نگاشته به چشم می خوره که اونهم این عبارته:”بیات آخوندی که ائمه را منصوب من عند الله نمی داند…”!!
خارج از اینکه این جمله و استنباط از کجا در اومده، نمی دونم چرا بکار بردن پیشوند “آخوند” برای روحانیون، ناخودآگاه من رو یاد ادبیات برخی گروهک ها می اندازه. الله اعلم
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
مدتی قبل میهمان یکی از بزرگان بودیم؛ طبع جلسات این مدلی، نقل شدن داستانهائی است که ممکنه برای اولین و آخرین بار شنیده بشن و این دیدار هم در بر دارنده داستان های جالبی از این جنس بود. بزرگواری که میزبان ما بودن، مطلبی رو از دیداری که در دوران جنگ همراه با تعدادی دیگر از مسوولین کشور با حضرت امام(ره) داشتن نقل کردن که بزرگوار دیگری، از امام اجازه می خواستن تا در اون دوره توصیه ای بکنن تا بودجه یکی از نهادهای فرهنگی، بیشتر بشه. ایشون اضافه کردن که در اون دیدار امام تاکید می کنن که بودجه به من ارتباطی نداره و باید نهادهای مربوطه راجع بهش تصمیم بگیرن؛ مجدداً اون بزرگوار هم ادامه می دن که اگر شما توصیه کنید، آقایون موافقت می کنن.
خلاصه اینکه امام(ره) تاکید می کنن که بنای دخالت در این کارها رو ندارم و اون بنده خدا هم اصرار می کنه و در نتیجه امام(ره) به احمد آقا دستور می دن که بودجه ای رو که این نهاد پیشنهاد داده رو بیارید اینجا؛ در این بین میهمانها متوجه می شن که امام در ریز قضیه هست و وقتی ایشون پرونده ها رو باز می کنن، به اون آقا می گن: این داستان درخواست بودجه … میلیونی برای چاپ عکس من، چیه؟ و ادامه می دن: بنده چندین بار نگفتم که با این کارها مخالفم؟؟ خلاصه این بزرگوار می گفتن که امام به حضار گفتن: مراقب باشید این موضوعات باب نشه و پول بیت المال برای این کارها هزینه نشه.
امشب هم افطاری دعوت بودیم؛ یکی از هم کلاسی های آمنه خانم که از قضا همسرشون و من هم همدیگرو می شناختیم، امشب میزبان ما بودن و کلی براشون زحمت ایجاد کردیم. جالب بود که این عکس هم روی درب ورودی یکی از همسایه هاشون چسبونده شده بود.

عکسی پشت درب خونه یک بنده خدا
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
قرارمون بر این شده که یک شب در میون بریم دفتر و به همین خاطر، امشب نرفتیم. البته چون برنامه افطاری منزل آسید مرتضی رو در برنامه داشتم، به همین خاطر همون زمانی رو که شبها در دفتر بودم رو امشب به افطاری و دور هم نشینی بعدش با دوستان گذروندم.
امشب از دو – سه جهت شب خوبی بود؛ یکی اینکه یک افطاری دوستانه رو دور هم بودیم و دیگری اینکه دوستانی رو برای اولین بار بود می دیدم که از طریق وبلاگ و ارتباطات اینترنتی می شناختم و خیلی دوست داشتم از نزدیک هم ببینمشون. البته در این جمع دوستانی هم بودن که سابقه رفاقت من و اونها، کم نبود. خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت.
به خاطر ماه رمضون هم کلاس های زبان رو که از ساعت هشت و نیم تا ده شب برگزار می شد رو انداختن قبل از افطار و من باید اونجا هم می رفتم ولی تقریباً یک ربعی از زمان کلاس گذشته بود که از خواب بیدار شدم. عصرها خیلی بی جون می شم و کمی می خوابم مخصوصاً روزهایی رو که صبحها خیلی زودتر از خواب بیدار می شم.
یک استفتائی راجع به تناسخ از پدر شده بود که البته ایشون خیلی وقت قبل به این سئوال جواب داده و اون رو به من داده بودند؛ متاسفانه در این روزها واقعاً نرسیدم بازخونیش کنم و پدر هم دو باری از من این موضوع رو پیگیری کردن. باید تنبلی نکنم و اون رو هم بخونم.
خیلی زود داریم به وسطهای ماه رمضون می رسیم. چقدر عمر زود می گذره.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
همونطوری که برنامه ریزی کرده بودیم، امشب به دفتر آیت الله العظمی حکیم سری زدیم؛ پدر برای تسلیت سالگرد رحلت مرحوم آسید عبدالعزیز حکیم، می خواستن آقازاده آیت الله حیکم رو ببینن و به ایشون تسلیت بگن و به همین خاطر امشب این دیدار انجام شد. قبل از رفتن به دفتر ایشون، در روضه دفتر آیت الله العظمی سیستانی هم شرکت کردیم. در واقع امشب در دفتر هر دو مرجع بزرگ که نجف هستن، سر زدیم.
بعد از این دیدارها، سری هم به دفتر خودمون زدیم و پدر برای دقایقی میهمانانشون رو دیدن. در شبهای ماه رمضان، خیلی از دوستان که در ایام دیگه کمتر می شه دیدشون رو می بینیم. مثلاً دیشب عده ای از دوستان سپاه اومده بودن و امشب هم یکی از رفقای قدیمی پدر که در دستگاه قضائی هستن. شیرین بود که وقتی پدر داشتن این دوست قاضیمون رو به حضرت آقای برقعی معرفی می کردن، اون دوستمون با لبخندی گفتن: وقتی شیخ فضل الله نوری برای خداحافظی خدمت میرزای شیرازی رسید، میرزا سه توصیه به شیخ کرده و گفته بود: اگر بهت پیشنهاد قضاوت دادن، برای خدا هم که شده قبول نکن؛ اگر بهت پیشنهاد امامت جماعت شد، اگر برای خدا بود قبول کن و اگر پیشنهاد تدریس بهت شد، برای خدا هم نشد، بپذیر.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
از امشب تا آخر هفته، تقریباً همه شب ها رو افطاری دعوتیم. از دائی آمنه شروع کردیم و فردا رو مهمان تعدادی از رفقا و پس فردا هم همینجور و … تازه برای آخر هفته هم امکان داره با تعدادی از رفقا تهران باشیم و افطاری رو دور هم بخوریم.
صبح درس با کمی تاخیر برگزار شد و علتش هم دیر پا شدن من از خواب بود که طبعاً به دیر رسیدن به دفتر منتهی شد. این دیر پا شدن نتیجه نخوابیدن دیشب من بود که به زحمت تونسته بودم بعد از نماز صبح بخوابم.
امشب برنامه ای هم داشتیم تا به دفتر آیت الله حکیم سری بزنیم که نشد. احتمالاً از شبهای آینده چنین برنامه ای رو داشته باشیم.
فکر می کنم یکی از ردیف ترین چیزهائی که خوردنش حدوداً یک ساعت بعد از افطار و اونهم بعد از یک روز روزه گی در گرمای تابستون می چسبه، خوردن آب یخ از توی شیشه ای است که از سحری مونده توی یخچال و حسابی خنک شده؛ البته این موضوع برای آدم های متاهل و البته مجرد مشکلاتی رو خواهد داشت. برای متاهلین اینکه همسرشون در این حالت نبیندشون و برای مجردها، مادرشون. ولی به چسبیدنش می ارزه حتی اگر مجبور شید بعدش فرار کنید.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
بالاخره از بین این همه دارو برای آفت دهان، به نظر می آد این خمیردندون سنسوداین از همشون کارساز تر بود. در واقع این رو هم از سئوالی که در فیس بوک طرح کردم فهمیدم و یکی از رفقا این پیشنهاد رو داد. حقیقتش اول فکر کردم داره مسخره ام می کنه ولی به این علت که از دردش داشتم حسابی اذیت می شدم، تصمیم گرفتم امتحانش کنم و اگرچه اون داستان اشک ریختن در زمان استفاده رو این خمیر دندون هم داشت، ولی واقعاً یکی – دو ساعتی من رو از دردش راحت می کرد و همین هم برای من کافی بود.
امروز که صبح در دفتر خبری نبود و به همین خاطر توپ خوابیدم ولی از ظهر تا غروب، یک سره روی سئوالات ارسالی کار کردیم و بیش از ۴۰ تا از اونها رو برای فرستنده هاشون ارسال کردیم.
شب هم روضه بود؛ به خاطر ماه رمضون، روضه های روزهای جمعه رو انداختیم شبها؛ فکر کنم این موضوع رو قبلاً هم گفته بودم.
فردا باید صبح اول وقت برم بانک و دسته چک پدر رو بگیرم. البته قرار من برای این کار، مربوط به سه هفته قبله ولی متاسفانه نرسیدم و این کار موند. باید دو – سه تا کار دیگه رو هم انجام بدم و نتیجتاً باید زودی از خونه بزنم بیرون.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
دهنم دو – سه تا آفت زده و حسابی کلافه ام کرده؛ خیلی ساله که با این موضوع دست و پنجه نرم می کنم و بعد از کلی مراجعه به دکتر و استفاده از داروهای مختلف، تازه فهمیدم که بدنم نسبت به گرمی حساسیت داره و ماه رمضون ها که خرما و گاهی هم گردوئی می خورم، این وضعیت بدتر می شه. یک داروئی رو شرکت باریج برای این موضوع تجویز می کنه که البته برای زمان غذا خوردن خیلی خوبه چونکه زخم در دهان آدم بی حسه و می شه غذا خورد ولی واقعاً اگر عبارت ” اشک ریختن ” رو برای زمان استفاده از اون بکار ببرم، حرف بدی نزدم.
امروز صبح رو رفتیم دفتر با اینکه من فکر نمی کردم برای پنجشنبه ها هم درس باشه. توصیه های دکتر رو که به پدر منتقل کردم، ایشون فرمودن که دیگه از هفته آینده درس های روز پنجشنبه رو لغو می کنن و از این به بعد فقط یک روز در میون، شبها رو می رن دفتر.
افطاری رو منزل آقا مهدی بودیم؛ با اینکه حمید زنگی دوست خوب من امشب از مکه اومده بود و افطاری می داد، ولی نمی شد منزل برادر رو بی خیال شد و به همین دلیل سر زدن به دوست حاجی رو به قبل از افطار فردا موکول کردم.
دو تا خبر خوش آزادی رو هم امروز شنیدیم و کلی مسرور شدیم؛ آزادی دکتر عرب مازار و همینطور آقا محمد رضای جلائی پور؛ بعد از افطار بود که تماسی داشتم تا پدر با آقا محمد رضا صحبتی داشته باشن که این مکالمه انجام شد.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
دیگه نمی شد نشون دادن جواب آزمایش های پدر رو عقب انداخت و امروز باید هر جوری که می شد، سری به تهران می زدم. فرصت خوبی بود که تمام کارهای انجام نشده رو، امروز انجام بدم و به همین دلیل، چند تا قرار کاری رو چیدم و شکر خدا به همشون هم رسیدم.
مثلاً هادی از دوست های خوب و قدیمی من که در سوئیس، مشغول گذروندن دوره تخصص در ایمپلنت های دندانی است، مدتی بود به ایران آمده بود و من فرصتی رو برای دیدنش پیدا نمی کردم و این سفر، بهانه خوبی برای دیدن ایشون هم بود.
و یا دوست دیگری رو هم باید می دیدم که نیت خیری داشت و بنا بود این امر رو به دست پدر انجام بده؛ واسطه شدم و این موضوع هم حل شد.
نماز ظهر رو در مسجد الجواد میدان هفت تیر خوندم و البته بعد از نماز، دقایقی از منبر آسید رضا اکرمی هم استفاده کردم. گرچه خیلی با دیدگاههای سیاسی ایشون قرابت ندارم، ولی این سید بزرگوار نشون دادن که انسان حری هستند و این آزادگی رو در مجلس فعلی، بارها نشون دادن.
غروب هم که رفتم دکتر و الحمدلله آقای دکتر فرمودن پدر خیلی بهترند؛ با این وجود تاکید کردند که بیشتر استراحت کنند.
برای فردا باید چند تا کار انجام بدم که یکیش رایزنی با یکی از رفقا، بابت خرید پنج تا دونه نوت بوک دست دومه که البته اونجوری که رفیقم می گه، خیلی سالمند. باید ببینیم خدا چی می خواد.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
افرادی که با تعابیر و اصطلاحات فقهی آشنا هستند می دانند که در در این تعابیر، اصطلاحی با عنوان “قذف” وجود دارد که تعریف کامل آن عبارت است از:”نسبت زنا یا لواط دادن به زن یا مرد عفیف مسلمان”؛ در کنار قذف یک عنوان دیگر نیز وجود دارد که بسیار مهم است و آن هم هتک حرمت مؤمن و ضربه وارد کردن به حیثیت اوست؛ این موضوع در لسان ائمه معصومین(ع) به اندازه ای مهم است که برای مثال از امام صادق(ع) نقل شده که فرمودند: “کسی که علیه مؤمن چیزی نقل کند و هدفش این باشد که به سبب آن خبر آن مؤمن تضعیف گشته و آبرویش برود و از چشم مردم افتاده و نزد ایشان بیاعتبار شود، خدای متعال چنین کسی را از ولایت خود خارج ساخته و به سوی ولایت شیطان رهسپار می فرماید و شیطان هم او را تحت ولایت خود نمیپذیرد”.۱
فقهای شیعه نیز، با استناد به آیه ۲۳مبارکه نور و همچنین روایات صحیحه منقول از ائمه معصومین(ع)، برای فردی که زبان به قذف باز نموده و با آن در صدد بردن حیثیت مومنی باشد، حدی را با عنوان “حد قذف” را بیان نموده اند که مطابق با آن حاکم شرع باید فرد قذف کننده را هشتاد ضربه تازیانه بزند. البته برخی از فقها به این معتقدند که فرد قاذف را باید در شهر چرخانده و او را به همگان معرفی کنند تا مردم او را شناخته و به شهادت وی دیگر اعتماد نکنند.(به تعبیر دیگر اینکه فرد قاذف، از عدالت هم ساقط شده و شهادت او قابل قبول نیست).
غرض از نگارش این سطور، خبری منتشر شده در یکی از سایت ها بود که در آن مطلبی از یکی از مداحان مشهور نقل شده که ظاهراً حجت الاسلام و المسلمین آقای سید محمدعلی ابطحی را در یکی از سخنرانی های خود، به تهمتی زشت آلوده کرده است.
طبیعی است که اگر چنین خبری صحت داشته باشد، دستگاه قضائی مکلف خواهد بود بر طبق احکام شرع مقدس، این فرد را مورد بازخواست قرار داده و مطابق با فتاوای مراجع تقلید با وی برخورد کند و البته اگر چنین نشد، خود آن فرد مطابق با آیه مبارکه ذکر شده، باید بداند که در صورت عدم توبه در پیشگاه خدای متعال، باید منتظر عذاب سخت الهی باشد.
قول داده بودم که امروز اسنادی را منتشر کنم که نشد؛ انشاء الله در پست بعد.
—————–
۱: وسائل الشّیعه، ج۱۲، کتاب الحج باب ۱۵۷ از ابواب احکام العشرة، ح ۲ ص۲۹۴
درس ها برقراره و روال خودش رو طی می کنه با این تفاوت که پدر برای روزهای دوشنبه، یک درس نیمچه خصوصی رو هم راجع به غنا شروع کردند و در این مورد بحث می کنن. شاید همین بحث دوم باعث خستگی بیش از حد پدر در امروز شد که نتیجتاً دیگه امشب دفتر نرفتن و در منزل استراحت کردن.
امروز به خاطر یک سهل انگاری از سوی من، چک پدر هم برگشت خورد که باید برای فردا برم و با واریز پول، مشکلش رو حل کنم. این موضوع رو زمانی فهمیدم که متصدی بیمه که ماشین رو در شعبه مربوط به اونها بیمه قسطی کرده بودیم، عصری زنگ زد و گفت که این چک برگشت خورده. زمانش رو یادم بود ولی به خاطر گرفتاری های بی خود، امروز در لیست کارهام یادداشتش نکرده بودم. مبلغش انقدری کمه که فکر کنم حیثیتمون در شعبه رفته باشه.
یکی از اساتید همسرم در ترم تابستانی، برای فردا صبح ساعت هفت براشون کلاس گذاشته که این موضوع هر دو مارو کمی شاکی کرده. ترم های تابستانی هم این بدی رو دارند که کلاس های مربوط به یک درس، سه جلسه پشت سر هم برگزار می شه و دانشجو باید از صبح بره سر یه کلاس تا ظهر و این موضوع وقتی با روزه بودن دانشجویان بی نوا همراه می شه، کلی سخته.
یه اس ام اس بامزه هم امروز برای برادر خانمم اومده بود که کلی بهش خندیدیم؛ توش نوشته بود: یادش بخیر زمان خاتمی ساعت ۵ افطار می کردیم.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
امروز دومین جلسه درس پدر هم انجام شد. جمعیت بیش از دیروز بود و این طبیعی است و هر چه جلوتر بریم، طبعاً به این واسطه که طلاب در جریان درس قرار می گیرن، احتمالاً این جمعیت بیشتر هم بشه.
ویندوز کامپیوترم کمی به مشکل خورده و بعد از مغرب که رفتیم دفتر، زمانی رو اختصاص دادم و کیس رو بردم پیش یکی از بچه ها؛ دسترسی به سی دی ویندوز نداشتم و الا نصب اون کار خیلی سختی نیست؛ از این نگذریم که متاسفانه سی دی های نرم افزارهاش رو هم گم کردم و چاره ای جز این نداشتم که برای نصب سیستم عامل جدید، از یک دوست کمک بگیرم.
قرار تهرانم رو یکی – دو روزی عقب انداختم تا کارهام نصفه و نیمه نمونه؛ بنا هم داشتم مقداری قطعات کامپیوتری بخرم که متاسفانه بخاسط بی برنامگی بازار، قیمت هاشون پرت شده و این کار رو هم به اومدن به تهرانم موکول می کنم.
بخاطر روزه گی و حال و هوای ماه رمضان، بیشتر آخر شبها که از دفتر برمی گردیم خونه، با همسرم یه سری به بیرون می زنیم. از پریشب این دومین باری بود که زن و مردی رو می دیدم که سر کوچه و روبروی سوپر تبریزی مشغول جمع کردن کارتن های خالی بودند. یادم هست که اولین بار آقا محمود کاسب محلمون، به من گفت که این زوج نسبتاً جوون، چند ماهی هست که میان و کارتن های مغازه رو جمع می کنن و می برن. خدا خودش کمکی کنه تا دیگه از این صحنه ها نبینیم.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
اولین جلسه از درس تفسیر پدر برگزار شد و با اینکه از پدر خواسته بودیم که جلسه کوتاه باشه تا ایشون خیلی خسته نشن، ولی این جلسه پنجاه دقیقه ای بطول انجامید.
در آخرین ویزیتی هم که پدر شدن، دکتر برای ایشون آزمایشاتی رو داده بودن و گفته بودن که باید برای اجازه دادن به ایشون برای روزه گرفتن، نتایج این آزمایشات رو ببینن و من برای اینکه این نتایج رو به ایشون بدم، باید ظرف فردا و یا نهایتاً پس فردا سری به تهران بزنم؛ لازم به ذکره که پدر در این روزها فرض رو بر این گرفتن که دکتر اجازه روزه گرفتن رو صادر خواهند کرد.
میهمانهای ما هم امشب اومدن و افطاری رو پیش ما بودن و حتی علی – پسرخاله همسرم – که اولین بار بود منزل ما اومده بود رو بعد از افطاری با خودم بردم دفتر و دقایقی اونجا بودیم و بعد باز هم برش گردوندم. بهش گفتم که اجازه بده تا خانم ها بتونن کمی هم خودمونی تر باشن و با وجود من و او، این محفل خصوصی خراب نشه.
فردا یکشنبه است؛ روز چهارم ماه رمضان.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
روضه ها که افتاده بعد از افطار و ما تازه ساعت نه و نیم شب رفتیم دفتر؛ از قضا آقای صائنی گفت که صبح خیلی ها برای روضه اومده بودن و بهشون گفتیم بعد از افطاره و جالب تر اینکه حتی منبری دفتر هم صبحی اومده بوده.
خلاصه اینکه روز جمعه ما، به دو – سه تا کار از قبل مونده گذشت که بررسی کردن بخشی از استفتائات ارسالی، یکی از اونها بود.
برای فردا شب ممکنه مهمان داشته باشیم و به این علت، وقتی رسیدم خونه، با خانمم رفتیم تا میدون توحید تا کمی خرت و پرت بخریم. از قضا گفتم یه دونه مرغ هم بخریم تا توی خونه باشه و اگر آمدن میهمانهای فردا شب، قطعی شد، شرمنده شون نشیم. به همین علت رفتم داخل مرغ فروشی و بعد از درخواست و کشیده شدن مرغ(البته کمی درشت)، فهمیدم برای یک عدد مرغ باید ۹۰۰۰ هزار تومان بپردازم. قیمت شوکه کننده بود ولی چاره ای هم به جز دست کردن توی جیب و پرداخت پولش نبود. البته من اصولاً آدم امیدواری هستم و معتقدم با توجه به پرداخت نقدی یارانه ها و البته جمع شدن فقر از کشور بعد از این پرداخت، دیگه تا چند ماه آینده از دیدن این قیمت ها شوکه نخواهم شد.
الآن هم مشغول جمع و جور کردن خونه ایم. تا برای فردا خدا چی بخواد.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|

حسام الدین ذوق زده بعد از فوت کردن شمع کیک
بدون اینکه بدونیم به یک جشن تولد دعوت شدیم؛ البته این جشنی که می گم، فقط اسماً جشن بود و در یک فضای کاملاً خودمونی در منزل پدر و بدون هیچگونه کادوئی برگزار شد. حسام الدین در یک روزی مثل این روزها بدنیا اومد و امروز براش جشن تولد دوسالگی گرفته بودن. خلاصه بعد از افطاری که اون رو هم منزل پدر بودیم، باز رفتیم پائین و در خوردن کیک تولد هم شریک شدیم.
امشب که دیدم حسام الدین ۲ سالش تموم شده، با خودم گفتم چه زود گذشت عمر من و عمر نوشتنم توی این فضا چونکه خواهر زاده هنوز بدنیا نیومده بود که من و برادرم نوشتن های وبلاگیمون رو شروع کردیم.
راستی برای اینکه خیلی هم این مراسم تولد خالی از لطف نباشه، خانمم یک کادوی کوچولو هم به خواهر زاده ام داد. از این اخلاق خانم ها خوشم می آد که برای روزهای مبادا چیزهائی رو در کمدهاشون دارن اگرچه ممکنه اون کادو، خیلی کوچولو حتی در حد یک شکلات باشه.
امروز مطلبی رو هم از آقای نوری زاد در وبسایتشون خوندم؛ در یک موضوع کلی با آقای نوری زاد که البته بسیار بهشون ارادت دارم، اختلاف نظر دارم و اونهم استفاده از عبارت “نتوانستن” به جای مفهوم “نخواستن” در مورد عکس العمل مراجع نسبت به وقایع اخیره، چراکه بواسطه اخباری که بی واسطه می رسه، می دونم که بحث در نخواستن علما و منتقد نبودنشون نیست، بلکه بحث در نتوانستن، در این فضای سنگین و عجیب و غریبه. معتقدم که حتی علما و مراجعی که در جامعه به سکوت متهمند هم در مواقعی در این وقایع اخیر، کارهائی رو انجام دادند که چه بسا اثر یک اعتراض عمومی و علنی رو داشته؛ اگرچه عموم از اون بی خبرند؛ این رو با اطلاع عرض می کنم.
روضه روزهای جمعه هم بواسطه ماه رمضون، افتاده بعد از افطارها.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
اصولاً روز آخر ماه شعبان، در قم روز خاصی است و علما اصولاً سرشون شلوغه و امروز هم طبعاً به همین دلیل روز شلوغی بود اگرچه ظاهراً امسال بین اونها، لااقل در اعلام ابتدای ماه اختلافی نبود.
روزهای چهارشنبه هم که طبق معمول جلسه استفتاء برقرار بود و امشب آشیخ هادی قابل هم میهمان ما بودن و در این جلسه حضور داشتن. قبل از آمدن ایشون، پیام پدر به مبلغین و روحانیون، قرائت شد .
از روز شنبه هم پدر در دفتر بحثی رو با عنوان حجاب و پوشش در قرآن آغاز خواهند کرد. زمان این درس از ساعت ۱۱ صبح خواهد بود و حضور هم برای عموم، آزاد.
فردا روز اول ماه رمضان است و طبعاً حال و هوای دیگری بر قلوب همه مسلمین حاکم خواهد شد. یقیناً در این روزها وشبها، ارزشمندترین اعمال دعا برای همدیگره و نباید اون رو فراموش کرد.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|

من، پدر و دکتر محمد نوری زاد - قم - امروز غروب
امروز همه چیز طبق برنامه انجام شد؛ از رفتن به دفتر و رسیدن به ملاقات ها و …
تا به امروز توفیق دیدار آقای محمد نوری زاد رو پیدا نکرده بودم و البته تا پیش از انتخابات هم آرزو نمی کردم که هیچ وقت این توفیق رو پیدا کنم ولی امروز که این دیدار انجام شد، فهمیدم که شاید یکی از افرادی که حقیقتاً برای دیدنش مشتاق بودم، همین بزرگوار بود.
از صبح امروز و با یک تماس تلفنی، در جریان ملاقات ایشون با پدرم قرار گرفتم و منتظر هم موندم تا حتماً ایشون رو ببینم.
یک مطلبی رو باید اعتراف کنم و اونهم این که اون شخصی که من دیدم، بسیار با اون چیزی که تصور می کردم متفاوت بود. خلاصه اینکه بسیار انسان نازنینی است این آقای نوری زاد.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
طلبه هائی که عازم تبلیغند، در این روزها برای خداحافظی به دفتر میان و به این علت که یک ماهی رو دور از قم خواهند بود، با پدر دیداری می کنن و در واقع توصیه های این سفر رو از ایشون می گیرن، البته در این روزها این رفت و آمد به دفاتر همه بزرگان، مرسومه و سابقه ای طولانی هم داره.
امروز حین مطالعه پیام پدر به طلابی که عازم تبلیغند، این توصیه ایشون رو که البته در این روزها حضوراً هم انجام می شه رو دیدم که گفتن: “با معرفی اسلام صحیح و با تعریف امیرالمومنین، جلوی بسیاری از تحریف ها و تعریف های من عندی باید گرفته بشه”.در این که این موضوع از زبان همه بزرگان شنیده می شه و یک نگرانی جدیه، شکی نیست ولی زمانی کاملاً محسوس می شه که مصادیق این تعریف های من عندی و فاصله دار از مفاهیم اصیل دینی، در جامعه و از ازبان برخی شنیده می شه و عکس العمل ها و واکنش ها به این بیانات، از زبان ها و قلم ها به گوش می رسه و در اون لحظه است که آدم تازه متوجه می شه این موضوع، چه درد بزرگی است.
یکی از این مصادیق، سخنان اخیر یکی از بزرگان فکری جریان حاکم نسبت به برخوردهای امیرالمومنین(ع) و عبارت تازیانه زدن اون بزرگوار در بازار بود که با خوندنش متاثر شدم ولی این تاثر زمانی بیشتر شد که در یک سایت عمومی، عکس العمل نسبت به این سخن رو با این عنوان دیدم که: “باید از آقای … تشکر کرد چراکه داره اسلام ناب محمدی رو به مردم معرفی می کنه.”
یک نگاه گذرا به نهج البلاغه و دیدن موضوعات مختلف در این کتاب ارزشمند، نشون دهنده اینه که یقیناً اسلام در نگاه امیرالمومنین(ع)، با بیانات فرد مورد اشاره من، هیچ تطابقی نداره و این فکر و جا انداختن اینکه امام چنین برخودهائی داشتن، یقیناً به تفکر مقابل امام علی(ع) بیشتر شبیهه. در همین موردی که ایشون فرمودن، می شه به این اسناد تاریخی رجوع کرد و دید که این داستان نقل شده توسط ایشون، چی بوده و چطوری بوده.
بگذریم از این موضوع…. مدتی قبل داستانی رو نقل کردم از یک قاضی که فردی رو به هزار تازیانه محکوم کرده بود و اون فرد هم گفته بود که یا قاضی شلاق نخورده و یا ….
این داستان مصداق جدیدی پیدا کرد و باز هم برای من اون داستان عدد ندونستن برخی تداعی شد. یکی از نمایندگان مجلس در سخنانی گفته بودن که این یک میلیارد دلار رو نه سران فتنه، که خود آقای خاتمی در سفر به عربستان دریافت کرده.. امروز داشتم یک حساب سر انگشتی می کردم که ببینم آقای خاتمی، این پول رو چجوری وارد ایران کرده. طبعاً آقای خاتمی یا می باید این پول رو نقداً دریافت کرده باشن و یا اینکه به قول یکی از دوستان، به ایشون چک داده شده باشه. از مورد دوم که باید طبیعتاً بگذریم چراکه اگر چنین مطلبی بود و این پول از طریق حسابهای بانکی واریز شده بود، یقیناً با شناختی که از آقایون داریم، تا حالا هزار بار آقای خاتمی و خانواده و فک و فامیلش رو هدف بدترین حملات قرار داده بودند و باید رفت سراغ مورد اول. خب؛ یک میلیارد دلار می شه به عبارتی ده میلیون اسکناس یکصد دلاری و این مقدار اسکناس هم قابل جابجائی به این سادگی نیست. باز من یک حساب ساده انجام دادم و دیدم که اگر در هر چمدون سفری خیلی بزرگ بتونن پنج میلیون دلار رو جا بکنن(که یقیناً جا نمی شه)، باز نیازمند دویست چمدون سفری بزرگ خو.اهند بود. حالا بگذریم از این موضوع که این پول و نقد شدنش در ایران هم یقیناً به این سادگی نیست …خلاصه همون داستانی است که در اون پست عرض کردم.
راستی به همت تعدادی از دوستان، یک صفحه ای به نام پدر در فیس بوک ثبت شد و از این بعد اخبار مربوط به ایشون از اونجا هم قابل دسترسی است.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|

آیت الله موسوی تبریزی و پدر - صبح امروز - عکس از خودم
از وقتی آیت الله آسید حسین موسوی تبریزی از کربلا تشریف آورده بودند، فرصتی نشده بود تا بریم و زیارت قبولی بگیم و وقتی که در جریان حضور در مجلس ختم همسر آیت الله فیض، ایشون رو دیدیم بنا بر این شد که تماسی حاصل بشه و به منزل ایشون سری بزنیم. امروز صبح این قرار هماهنگ شد و قبل از رفتن به دفتر، اون بزرگوار رو دیدیم.
از ایشون که خداحافظی کردیم، با اینکه زمان زیادی تا اذان نمونده بود، رفتیم سمت دفتر و نماز رو اونجا خوندیم و برگشتیم خونه.
دیروز بعداز ظهر بواسطه باد گرمی که کولر می زد، گفتم که احتمالاً پمپش سوخته و وقتی سری به پشت بوم زدم، این قضیه با تستی که انجام دادم برام قطعی شد و نتیجتاً با کمی کار مهندسی دقیق و فهمیدن این نکته که شلنگ منتقل کننده آب از پمپ به لوله ها و سپس به پوشالها هم خراب شده، بالاخره با کمی سمبل کردن که استعداد ما ایرونی هاست، دیروز رو گذروندیم تا به امروز که تجهیزات لازمه رو تهیه و تعمیرات اساسی رو ردیف کنیم.
کولر پائین هم ظاهراً مشکلاتی داشت و روح الله و مصطفی، مشغول بررسی اون بودند و داشتند براش پوشال تعویض می کردند که من رسیدم بالا؛ داخل کولر طوری بود که حس کردم بهترین کار، گرفتن عکس از اون و نشون دادنشون به بقیه است تا ببینن که ما در قم چه آبی مصرف می کنیم.

قندیل تابستانی از جنس نمک

پوشال نو و کهنه در کنار هم؛ لازم به ذکره پوشال کهنه جمعاً چند ماه در کولر بوده
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
یک موضوعی رو شدیداً رصد می کنم و اون هم رواج بی ادبی از سوی بخشی از حاکمیت در همه تریبون هاست.
مثلاً وقتی تلوزیون رو باز می کنم و می بینم که مثلاً یک فیلم کمدی یا غیر کمدی ایرانی در حال پخشه، یقیناً تا تصمیم بگیرم بشینم و قسمتی از اون رو نگاه کنم، انقدری عبارت زشت و بی ادبانه می شنوم که اگر همسرم در کنارم باشه، از خجالت او کانال تلوزیون رو عوض کنم.
یا وقتی که مثلاً با کلی افتخار یک به اصطلاح بچه حزب اللهی! می آد و پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران رو می سازه و با استفاده از فضایی که مردم کشورمون، حاضرند حتی برای اومدن لبخند روی لبانشون، پولی هم بابت یک فیلم بدون محتوا بدن، تمام تلاشش رو می کنه که با کنایه و طعنه، هزاران جمله زشت و بی ادبانه رو به زبان هنرپیشه جاری کنه و از این موضوع برای درآوردن پول بیشتر استفاده کنه.
یا مثلاً وقتی که یک روزنامه که خواسته یا نخواسته در جامعه مشهوره به تریبون حاکمیت، می آد و تیتری رو انتخاب می کنه که از دیدن اون یقیناً اولین چیزی که به ذهن می رسه یک مفهوم بی ادبانه است! بگذریم از اینکه ممکنه حتی امام جمعه ای پشت تریبون دیگری قرار بگیره و منتقدین جریان فکریش رو گاو و گوسفند خطاب کنه بدون توجه به اینکه جامعه مسلمان شیعه، حتی اگر با او هم عقیده باشه انتظاری بیش از اینکه او در قامت یک امام جمعه از این عبارات استفاده کنه رو داره.
حالا خدا وکیلی در این دوره و زمونه، از رئیس دولت چه انتظاری بیش از این هست که نیاد و در یک سخنرانی جوری صحبت نکنه که حتی بیست و سی هم ازش شاکی شه.
ما بچه های دوره ای هستیم که مفاهیم جاری بر دوره تربیتیمون و البته ادبیات حاکم بر فضای جامعمون، چی ها بود و این شدیم! وای به حال بچه های این دوره.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
“به گزارش خبرنگار سیاسی خبرگزاری فارس،مهدی کروبی کاندیدای شکستخورده انتخابات ریاست جمهوری دهم دقایقی پیش جهت شرکت در مراسم ترحیم یکی از همشهریانش (سهرابی) که در مسجد نور میدان فاطمی برگزار میشود، حضور پیدا کرد.
پس از حضور کروبی در این مسجد، حاضران در مراسم ترحیم با سردادن شعارهایی خواستار خارج شدن وی از مسجد شدند.
در این بین عدهای از حاضران در این مراسم قصد داشتند به صورت فیزیکی کروبی را از مسجد بیرون کنند که با مقابله محافظان کروبی روبرو شدند.
محافظان کروبی با استفاده از افشانه گاز اشکآور و کشیدن سلاح حاضران در مسجد نور را تهدید کردند”.
یقیناً هر کسی که کمی اهل چرخیدن در اینترنته و البته اخبار رو از این طریق دنبال می کنه، این متن و یا متنی که دربر دارنده این محتوا بوده باشه رو دیده و طبعاًً هر فردی با دیدن این خبر، برداشتی متفاوت رو از اون خواهد داشت.
طبیعی است که آدم با اولین نگاه به این خبر، چیزی که سریعتر از بقیه افکار به ذهنش خواهد رسید اینه که چرا محافظین اقای کروبی، دست به سلاح بردند و مثلاً تیرهوائی شلیک و یا مثلاً از گاز اشک آور استفاده کردند.(البته همه اینها در صورت صحت این خبره و الا در با وجود عدم وثوق ناقل اون، می شه به کل موضوع شک کرد.)
یک سئوال اینجا مطرحه و اون هم اینه که اصولاً وظیفه یک محافظ در قبال یک شخصیت سیاسی چیه؟ آیا اون نهادی که این بندگان خدا رو موظف به حفاظت از جان یک فرد می کنه، تکلیفی به جز این رو به محافظ ابلاغ کرده که در مواقع ضروری دست به سلاح ببره و از فرد حفاظت شونده، دفاع کنه؟ و این رو فرض کنیم که محافظ، به این نتیجه رسیده که فرد و یا افراد حمله کننده، قصد جان فرد محافظت شونده رو دارند!
گاهی فکر می کنم که از این محافظین مظلوم تر هیچ کسی نیست چراکه در این شرایط سیاسی خاص کشور، نه حفاظت شونده به اونها اعتماد داره و نه محافظین می تونن در برابر حمله کنندگان، از اون بنده خدا دفاع کنند و اینها مثال بارز همون آدم های از اینجا مونده و از اونجا رونده شدن.
یادم هست یکی از آخرین محافظین پدرم می گفت: زمانی که پیش یکی از شخصیت های سیاسی بوده، بواسطه تیراندازی به سمت یک موتوری که قصد سوء قصد به جان شخصیت رو داشته، کلی تشویق شده ولی ظاهراً در شرایط فعلی کشور، محافظین هم در صورت حفاظت از جان شخصیت توبیخ می شن و هم در صورت عدم حفاظت.
راستی به عکس منتشر شده و سندی بر شلیک! با دقت توجه کنید.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|
روزهای پنجشنبه، معمولاً در اختیار خونه ام و اگر کارهائی در طول هفته انجام نشده باشه، در این روز انجام می دم. امروز هم بنا بر همین بود ولی با تماس آقا مهدی مبنی بر اینکه همسر آیت الله فیض، دارفانی رو وداع گفتند، برنامه کمی تغییر پیدا کرد و رفتیم سمت منزل اون بزرگوار.
منزل حضرت آقای فیض، در همسایگی دفتره و بعد از استقرار در منزل ایشون و خوندن فاتحه ای نثار همسر مرحومه شون، پدر فرمودن که سری هم به دفتر بزنیم و این سر زدن، یک ساعتی طول کشید و خلاصه اینکه برنامه پنجشنبه در اختیار خانواده، کمی تغییر پیدا کرد.
امشب کلاس زبان هم داشتم و سری هم به اونجا زدم؛ گفته بودم که استاد جدید خیلی سخت گیره و البته این موضوع، خیلی می تونه در یادگیری کمک کنه با اینکه من هنوز به شیوه تدریسش عادت نکردم و این موضوع کمی اذیتم می کنه.
امشب پدر پاسخی به نامه خانواده زندانیان سیاسی دادن و این نامه هم در سایت دفتر قرار گرفت. متن نامه شب گذشته در جلسه استفتاء توسط دوستان دفتر به پدر داده شد و ایشون هم امروز به اون پاسخ دادند.
فردا روضه برقراره.
ارسال شده در خاطرات و خطرات
|